خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت.........تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نگذار
تحمل تنهايي بهتر از گدايي محبت است

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 20:45  توسط ...  | 

آرامتر سکوت کن
صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد

دوباره دلم هواتو كرده نازنينم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 0:30  توسط ...  | 

در خیال من بمان ، اما خودت برو . آنکه در رویای من است مرا دوست دارد ، نه تو .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 2:6  توسط ...  | 

اگر میدانی که در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر میکند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد،

مهم نیست که او مال تو باشد

مهم این است که فقط باشد

زندگی کند،لذت ببرد و

نفس بکشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 2:0  توسط ...  | 

Sick of crying, tired of trying, yeah I'm smiling but inside I'm dying ....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 6:18  توسط ...  | 

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
که دگر باره از این گونه خطاها نکنم
بوسه دادی و چو برخاست لبت از لب من
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم !!!!


عهد کردم که دگر می‌‌نخورم در همه عمر به‌جز از امشب و فرداشب و شبهای دگر"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 1:33  توسط ...  | 

چيزي ندارم بگم فقط اومدم اينجا بنويسم كه تمام وجود و عشق و بودنمي بهترينم!هنوزم اسمت كه مياد ديوونه ميشم...

دوستت دارم گل نازم...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 23:47  توسط ...  | 

I am so lonely listen to my heart...come and save me before I fall apart

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 18:34  توسط ...  | 

تو خوب سوختنو میشناسی...سکوتو از اونم بهتر...

                                        من آتیشم یه کاری کن...نمونم زیر خاکستر

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 19:40  توسط ...  | 

کاش گردنبند سینه ات بودم تا به هنگامه دویدنت به ضربان قلبت بوسه می زدم

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 23:28  توسط ...  | 

امشب شده ام مست که مستانه بگريم
بگذار شبی گوشه ی ميخانه بگريم
افسانه ی دل قصه ی پر رنج و ملاليست
بگذار بر اين قصه و افسانه بگريم
زان آمده ام مست در اين ميکده که امشب
بر قهقه ی اين ساغر و پيمانه بگريم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 3:16  توسط ...  | 

تو باشي.باران باشد و كوچه اي بي انتها.....دنيا را ميخواهم چكار......

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:57  توسط ...  | 

 

صدای قلب نیست 

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

 

کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست بایستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 14:51  توسط ...  | 


وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت من در انتظار امدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد من شروع کردم.

وقتی او تمام شد من اغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن......

مثل تنها زندگی کردن.... مثل تنها مردن!!!!

                                                            "دکتر علی شریعتی"

پ.ن=دلم هواتو کرده ناااااااااااااااااااااازنینم...نمیخوام بی تو دنیا رو ببینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 23:39  توسط ...  | 


بي تو، مهتاب ‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد؛

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 يادم آيد، تو به من گفتي:

-      ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

 

                فريدون مشيري
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 19:25  توسط ...  | 

به تو عادت دارم
مثل پروانه به آتش، مثل عابد به عبادت
و تو هر لحظه كه از من
دوري، من به ويرانگري فاصله مي انديشم
در كتاب احساس واژه فاصله يك فاجعه معنا
...شده است
تو توانايي آنرا داري كه به اين فاجعه پايان بخشي

پ.ن=عزیز دلم هنوز دوستت دارم و به یادتم...بی تو من یک دیوونم...طاقت دوریتو ندارم...اندازه یک دنیا دلم برات تنگیده :(((((((
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 1:0  توسط ...  | 


اگر ماه بودم به هرجا که بودم

سراغ تورا از خدا مي گرفتم

وگرسنگ بودم به هرجا که بودي

سر رهگذار تو جا مي گرفتم

اگر ماه بودي به صد ناز شايد

شبي بر لب بام من مي نشستي

وگر سنگ بودي به هرجا که بودم

مرا مي شکستي مرا ميشکستي

(فريدون مشيري)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 23:56  توسط ...  | 


آن روز بـا تـو بـودم

امـروز بـی تــوام

آن روز کـه بـا تـو بـودم

                         - بـی تـو بـودم

امـروز کــه بـی تــوام

                       - بـا تــوام

حمید مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 23:56  توسط ...  | 

امشب دلم میخواهد

به كسی بگویم" دوستت دارم"

تو نهراس و آنكس باش
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم
بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه
لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند
بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش
جان میدهد برایت جان دهم
بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم
و تو را ستایش كنم
بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم
نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنیابم
میخواهم بیندیشی كه همین امشب
غیر از من كسی دیوانه تو نیست
هرچند كه جاهلانه فكری باشد
كمی بیشتر با من
و همین امشب بگذار خیال كنم
كه جز تو كسی نیست
همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم
نقش حقیقت را ...
همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام

پ.ن=سلام عشق عزیزم...خوبی؟ میبینی مثل دیوونه ها شدم...میام تو یه وبی که هیچ وقت نمیبینیش باهات حرف میزنم...بهتر از حرف زدن با در و دیواره که...نه؟...چند روز بود یه جورایی ازت ناراحت بودم...تا اینکه امشب که اومدم به اینجا سر بزنم یهو گوشه چشمام خیس شد...نمیدونم چرا؟؟!!ولی دوباره اون حسه عذاب آور اومد سراغم...پس دوباره با تمام وجودم میگم که "عزیزترینم دوستت دارم".

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 2:6  توسط ...  | 


باران، قصيده واری،

- غمناك-
آغاز كرده بود.

ميخواند و باز ميخواند،
بغض هزار ساله دردش را،
انگار ميگشود.

اندوه زاست زاری خاموش!
ناگفتني است ...،
اينهمه غم؟!
ناشنيدنی است!

پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟
گفتند اگر تو نيز،
از اوج بنگری،

خواهي هزار بار ازو تلختر گريست

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 1:2  توسط ...  |