|
خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت.........تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نگذار
|
اگر میدانی که در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر میکند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد،
مهم نیست که او مال تو باشد
مهم این است که فقط باشد
زندگی کند،لذت ببرد و
نفس بکشد
عهد کردم که دگر مینخورم در همه عمر بهجز از امشب و فرداشب و شبهای دگر"
دوستت دارم گل نازم...
تو خوب سوختنو میشناسی...سکوتو از اونم بهتر...
من آتیشم یه کاری کن...نمونم زیر خاکستر
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی
وقتی که دیگر رفت من در انتظار امدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم.
وقتی او تمام شد من اغاز شدم.
و چه سخت است تنها متولد شدن......
مثل تنها زندگی کردن.... مثل تنها مردن!!!!
"دکتر علی شریعتی"
پ.ن=دلم هواتو کرده ناااااااااااااااااااااازنینم...نمیخوام بی تو دنیا رو ببینم
بي تو، مهتاب شبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد؛
يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
فريدون مشيري
(فريدون مشيري)
آن روز بـا تـو بـودم
امـروز بـی تــوام
آن روز کـه بـا تـو بـودم
- بـی تـو بـودم
امـروز کــه بـی تــوام
- بـا تــوام
حمید مصدق
امشب دلم میخواهد
به كسی بگویم" دوستت دارم"
تو نهراس و آنكس باش
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم
بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه
لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند
بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش
جان میدهد برایت جان دهم
بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم
و تو را ستایش كنم
بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم
نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنیابم
میخواهم بیندیشی كه همین امشب
غیر از من كسی دیوانه تو نیست
هرچند كه جاهلانه فكری باشد
كمی بیشتر با من
و همین امشب بگذار خیال كنم
كه جز تو كسی نیست
همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم
نقش حقیقت را ...
همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام
پ.ن=سلام عشق عزیزم...خوبی؟ میبینی مثل دیوونه ها شدم...میام تو یه وبی که هیچ وقت نمیبینیش باهات حرف میزنم...بهتر از حرف زدن با در و دیواره که...نه؟...چند روز بود یه جورایی ازت ناراحت بودم...تا اینکه امشب که اومدم به اینجا سر بزنم یهو گوشه چشمام خیس شد...نمیدونم چرا؟؟!!ولی دوباره اون حسه عذاب آور اومد سراغم...پس دوباره با تمام وجودم میگم که "عزیزترینم دوستت دارم".
باران، قصيده واری،
- غمناك-خواهي هزار بار ازو تلختر گريست
(فریدون مشیری)